جمعه بیست و پنجم مهر 1393

3

پارسال 25 مهر اولین باری بود که وجود یه نفر سوم و تو رابطه مون حس کردم. چه روز بدی بود. دوست دارم حداقل تا 10 سال آینده تو هیچ تقویمی این روز رو نبینم..

شاید هر کسی هم به جای من بود و یه رابطه ی اینقدر خوب و تجربه می کرد، همین قدر دل می بست. ولی اون، چقدر راحت یک سال و ده ماه زندگی به قول خودش رویایی و گذاشت و رفت با یکی دیگه. شایدم من زیادی روش حساب کرده بودم. لابد الان با عشق جدیدش داره همون حرفایی رو می زنه که به من می زد. لابد اونقدر دوسش داره که ماهی یه بارم به من فکر نکنه، لابد...

نمی دونم زندگیش با اون چه جوری داره می گذره که با من نمی گذشت. کاش فقط یه جمله واسه توجیه کاراش بهم می گفت. به هر حال الان مجبورم خودم و قانع کنم که دنیامون با هم فرق داشت، به درد هم نمی خوردیم یا اگه با یه بچه بهم خیانت می کرد، می خواستم چیکار کنم و این دلخوشی های الکی.. خداحافظ 25 مهر لعنتییییییی..


برچسب‌ها: 25 مهر
نوشته شده توسط زی زی در 13:27 |  لینک ثابت   •